
تا خدا....
آسمان تاریک ؛ خیابان سرد و پیر...
حجم خالی، ذهن تنها ، بی زمان...
می شود نقش زمین رویا ی رنگینش ، چه سود...
می شود نقاشی ذهن تمام عابران
باد وحشی ؛ وحشیانه تند خو
می زند سیلی به روی آفتاب
دخترک فریاد می آرد کمک...
می برد فریاد را تا دشت خواب
رد پای اشک روی گونه ها
دانه های برف چون سنگ زمان
می خراشد چهره ی آیینه را
می پرد رنگ از نگاه آسمان
آفتاب دستهای دخترک
می سپارد تن به دست خوابها
می پرد گنجشک جانش بی دریغ
می شود چون نقطه ای در آسمان یادها
می کشد رویش لحافی دست لرزان زمین
تا نبیند آسمان آن پیکر بی کینه را
می گذارد بی تقلا دست در دستان مرگ...
می گذارد جا تن آیینه را...
می رود بالا و... بالاها و... بالا
تا خدا......
..................................
کلمه...
مدتی ست
دل کلمه ها گرفته است...
انگار نمی خواهند ادا شوند...
و سکوت از کلمه ها
لبریز شده...
واژه ها
واژه ها که بی زمانند
وکودک کلام مرا به بازی می گیرند
وبا خطوط پیچ در پیچ ذهنم
می رقصند...
رقص کلمه های خط خطی
درکوچه های ذهن
پیچیده است...
ودر این پیچیدگی ها
پای کلامم به یک نقطه گیر کرد
وزمین خورد
وزمین افکارم خونی شد
وتا سر خط رسید...
دیروزهم
هوای ذهنم خط خطی بود
کودک کلام من
بیمار است...
ودر تب گفتنها می سوزد
وهذیان می گوید...
دلش هوای تازه میخواهد
تا شاید
جمله ای
ادا شود...
..................................
کلمه ها بیمارند...
بازی نمی کنند
ودیگر صدای شیطنتهایشان
در کوچه های ذهن نمی پیچد...
.....
کلمه ها هنک کرده اند...
وقتی به جمله وصل می شوند
قفل میکنند
شاید
من ویروس کلمه گرفته ام...
....................................
برای دیر آمدن بهانه نمی آورم... زیرا که فکر میکنم نوشته ها گویای حقیقتند...
تمام سلولهای افکارم...
فراموش کرده بودند نفس کشیدن را
اگر حرفهایم را نفهمیدی
چشمهایم را بخوان...
از همه ی دوستانی که در این مدت رویای منو به حال خودش رها نکردن ممنونم...
امیدوارم توان جبران داشته باشم...
با تشکر...
طیبه... ۲۴ / ۱۰ /۸۵