تبليغاتX
رویاهای رنگی - من و زمستان...
نقاشی - طراحی- شعر
اسمم طیبه است در یک روز سرد زمستانی(7/12/64) در یکی از روزهای خوب خدا به دنیا اومدم.
. وقتی که کوچک بودم با مداد رنگی هام رویاهای امروزم را می کشیدم وحالا که بزرگ شدم رویا های فردام و می کشم.

نقاشی رو با رنگ روغن شروع کردم وبا طراحی ادامه دادم ودر نمایشگاههای مختلف شرکت کردم حالا طراح وتصویر ساز کتاب کودکانم .4 ساله که دریک شرکت تبلیغاتی کار می کنم . نقاشی کشیدن برای بچه ها را دوست دارم ولی نمی خوام تجربه ی کار کردن برای آدم بزرگا رو هم از دست بدم .
منوي اصلي
دوستان هنرمندم

نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دوستان خوبم

 RSS 

Template Desiger:
mbt1990x@gmail.com

 

تا خدا....

آسمان تاریک ؛ خیابان سرد و پیر...

حجم خالی، ذهن تنها ، بی زمان...

می شود نقش زمین رویا ی رنگینش ، چه سود...

می شود نقاشی ذهن تمام عابران

باد وحشی ؛ وحشیانه تند خو

می زند سیلی به روی آفتاب

دخترک فریاد می آرد کمک...

می برد فریاد را تا دشت خواب

رد پای اشک روی گونه ها

دانه های برف چون سنگ زمان

می خراشد چهره ی آیینه را

می پرد رنگ از نگاه آسمان

آفتاب دستهای دخترک

می سپارد تن به دست خوابها

می پرد گنجشک جانش بی دریغ

می شود چون نقطه ای در آسمان یادها

می کشد رویش لحافی دست لرزان زمین

تا نبیند آسمان آن پیکر بی کینه را

می گذارد بی تقلا دست در دستان مرگ...

می گذارد جا تن آیینه را...

می رود بالا و... بالاها و... بالا

تا خدا......

..................................

کلمه...

مدتی ست

دل کلمه ها گرفته است...

انگار نمی خواهند ادا شوند...

و سکوت از کلمه ها

لبریز شده...

واژه ها

واژه ها که بی زمانند

وکودک کلام مرا به بازی می گیرند

وبا خطوط پیچ در پیچ ذهنم

می رقصند...

رقص کلمه های خط خطی

درکوچه های ذهن

پیچیده است...

ودر این پیچیدگی ها

پای کلامم به یک نقطه گیر کرد

وزمین خورد

وزمین افکارم خونی شد

وتا سر خط رسید...

دیروزهم

هوای ذهنم خط خطی بود

کودک کلام من

بیمار است...

ودر تب گفتنها می سوزد

وهذیان می گوید...

دلش هوای تازه میخواهد

تا شاید

جمله ای

ادا شود...

..................................

کلمه ها بیمارند...

بازی نمی کنند

ودیگر صدای شیطنتهایشان

در کوچه های ذهن نمی پیچد...

.....

کلمه ها هنک کرده اند...

وقتی به جمله وصل می شوند

قفل میکنند

شاید

من ویروس کلمه گرفته ام...

....................................

برای دیر آمدن بهانه نمی آورم... زیرا که فکر میکنم نوشته ها گویای حقیقتند...

تمام سلولهای افکارم...

فراموش کرده بودند نفس کشیدن را

اگر حرفهایم را نفهمیدی

چشمهایم را بخوان...

از همه ی دوستانی که در این مدت رویای منو به حال خودش رها نکردن ممنونم...

امیدوارم توان جبران داشته باشم...

با تشکر...

طیبه... ۲۴ / ۱۰ /۸۵