تبليغاتX
رویاهای رنگی
نقاشی - طراحی- شعر
اسمم طیبه است در یک روز سرد زمستانی(7/12/64) در یکی از روزهای خوب خدا به دنیا اومدم.
. وقتی که کوچک بودم با مداد رنگی هام رویاهای امروزم را می کشیدم وحالا که بزرگ شدم رویا های فردام و می کشم.

نقاشی رو با رنگ روغن شروع کردم وبا طراحی ادامه دادم ودر نمایشگاههای مختلف شرکت کردم حالا طراح وتصویر ساز کتاب کودکانم .4 ساله که دریک شرکت تبلیغاتی کار می کنم . نقاشی کشیدن برای بچه ها را دوست دارم ولی نمی خوام تجربه ی کار کردن برای آدم بزرگا رو هم از دست بدم .
منوي اصلي
دوستان هنرمندم

نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
دوستان خوبم

 RSS 

Template Desiger:
mbt1990x@gmail.com

سلام

به خواب می ماند،
 تنها، به خواب می ماند
چراغ ،آینه ،دیوار،بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست ،از تو میگویم
تو نیستی که ببینی،
چگونه از دیوار
جواب میشنوم.

غروبهای غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است

دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی........

گرسنه

سفارش کتاب

مرد تنبل

سفارش کتاب

من مسلمانم

سفارش کتاب


انتظار...

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن

.

.

.

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن......

باران...

روح من ، از درد ، چون ابر بهار،

عقده های اشک حسرت باز کرد.

روح او ، چون آرزوهای محال،

روی بال ابرها پرواز کرد...

رها...

می روم از دیده ها نهان شوم.

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد،

یا تو را دوباره مهربان کنم ......


لیلی گفت، موهایم مشکیست ،مثل شب، حلقه حلقه و مواج ، دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی ؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم گیسوی مواج لیلی را نمیخواهم. دلم را هم.

لیلی گفت:چشمهایم جام شیشه ای عسل است ،شیرین،

نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را ؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است.

تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری ؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

خرما طعم تنهاییت را عوض میکند .نمی خواهی خرما بچینی ؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت :من خار را دوستتر دارم .

لیلی گفت : دستهایم پل است ، پلی که مرا به تو می رساند .بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت :قلبم اسب سرکش عربی ست . بی سوار و بی افسار، عنانش را خدا بریده ، این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت .لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود، تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن .

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود...

...

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند . چشم به راه و منتظر . هزار سال .

لیلی را ه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد .مجنون نیامدنی ست .

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست . چراغانی دلش را . چشم به راهی اش را .

خدا به مجنون میگفت نرود . مجنون حرف خدا را گوش میگرفت .

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را .

عشق درخت بود . ریشه می خواست .صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

لیلی چشم به راه است. لیلی ریشه میکند.

خدا درخت ریشه دار را آب میدهد.

مجنون نمی آید.مجنون هرگز نمی آید.

زیرا مجنون نیامدنی ست .زیرا درخت ریشه می خواهد.

...

لیلی گفت: بس است . دیگر ،بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خود میچرخید.مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم ...

لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود. کاش لیلی را می دید.

خدا گفت: لیلی بمان ، قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت:  این قصه نیست .پایان ندارد .حکایت است . حکایت چرخیدن .

خدا گفت: مثل حکایت زمین ،مثل حکایت ماه ،لیلی، بچرخ...

لیلی گفت کاش مجنون چرخیدنم را می دید. مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.

خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا میکنم .لیلی، بچرخ .

لیلی چرخید ، چرخید و چرخید و چرخید.

...

قصه نبود ،راه بود، خار بود و خون .

لیلی،قصه را پر خون می نوشت.راه بود و لیلی می رفت.مجنون نبود

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنها ست...

لیلی زخم بر می داشت ،اما شمشیر را نمیدید. شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود. لیلی تنها می باخت .زیرا که قصه ،قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود . ناپیدا و گم . قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت...

قصه که به آخر رسید .مجنون پیدا شد .لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت : پس قصه ،قصه ی من و توست .

پس مجنون تویی!

خدا گفت : قصه نیست .راز است . این راز من و توست . بر ملا نمی شود، الا به مرگ. لیلی ! تو مرده ای .

لیلی مرده بود.....